غصه
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 20:59
آن روزی میفهمی که عمیقا درگیر یک آدمی که نیم ساعت نصفه و نیمه چت کردن باهاش بهترین اتفاقیه که در یک ماه اخیرت افتاده...
امید
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 20:59
همیشه در عجیبترین و سختترین شرایط زندگیم عادت داشتم بگم «یه روز خوب میاد».ناامیدی بدترین دردیه که یک آدم میتونه بهش دچار بشه!یه روز خوب میاد!
سحرگاهان
-
تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 21:41
از بین کل ساعتهای روز، من سحر رو دوست دارم. سحر تنها زمانیه که همه چیز از جلوی چشم آدم کنار میره و بندگی معنای خودش رو باز مییابه. اون حس و حالی که آدم توی خلوت خودش با خدا پیدا میکنه رو هیچ وقت دیگهای نمیتونه تجربه کنه. و اینکه فرصت محدودی برا
گذشته
-
تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 21:41
به جرات میتوان گفت که خیلی از اتفاقات گذشته حاصل اشتباهات کوچکی بودند که نتیجه را به اینجا رساندند.سوال این است که چقدر از این اتفاقات به صلاح ما بوده.
تعالی
-
تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 21:41
گاهی با یک عمل کوچک، سالها از ما میگیره تا باز درون خود را بخواهیم از آن خالص کنیم. اما غفلت همیشه گریبان آدم رو در این زمانها میگیره و باعثش میشه. ای کاش اعمالمون اینقدر مانع تعالیمون نبود...
اشتباهات
-
تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 1:01
بعضی وقتها یاد وقایعی میافتم که حالا حقیقت رو میدونم و وقتی یادشون میافتم، از شدت حماقت خودم، مدتی نفسم قطع میشه...
بحث در مورد گذشته
-
تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 1:01
هر بار که به خودم نگاه میکنم. احساس میکنم که مدت زیادیه که خوشحال نیستم. و وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم که گذشتهای هست که خوشحال ترین زمانهای من بود.و مشخصا منظورم از خوشحالی لزوما بحث شادی نیست. بحث اصلی من، رضایته. گذشتهای که توش احساس رضایت میکردم، تقریبا پیشدانشگاهی و ۳ سال اول دانش
شادی و رضایت
-
تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 1:01
در ادامه بحث شادی و رضایت هم جا داره این رو ذکر کنم که به نظرم شادی باید حاصل رضایت باشه و نه رضایت حاصل شادی.شادیای که حاصل از رضایت نفس هست، نشاندهندهی این هست که حداقلهایی در نفس وجود داره. اما رضایتی که حاصل از شادی هست، خیلی مادی و غیر نفسانی میتونه باشه.
دوری بدون دوستی
-
تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 16:11
تو چه جادویی هستی که یک لحظه در خواب با تو چشم تو چشم میشم و از خود بی خود میشم. بعذ هم درجا از خواب میپرم و تا ساعتها قلبم میتپه...
یک خطی
-
تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 9:56
یک «تو»یی رو مدتهاست گم کردم که هر روز بی او روز مباداست...
بیا که...
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 12:16
آن زمان که بودی، قدرش را ندانستیم.آن زمان که بهترین زمانها بود.آن زمان که مثل برق به پایانش نزدیک میشد و فکر میکردیم که ماندنیست.چقدر زندگی را سادهانگارانه میدیدیم. چقدر سادگی، زندگی را زیباتر میکرد.وقتی زندگی را درست میبینی، همه چیز بی ارزش میشود جز همان سادگیها.چقدر فکر میکردیم آن زمانه
غفلتهای پیاپی
-
تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 1:18
یک حس عجیبیست. تجربهای که چیزی نمیتواند جایگزینش شود.آن حس اینکه کسی منتظر توستکسی که تو را بیش از هر کسی دوست میدارداما تو چه میدانیغرق در غلفتهای روزانهی خوداز خواب بیدار میشوی و ندایی را میشنویکه تو را میخواندآن زمان که به آن ندا پاسخ میدهیتازه درک میکنی چه را از دست داده بودیاماآنچه که در درون خ...
اشتیاق
-
تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 1:18
بعد از کلی مدت اشتیاق نوشتن پیدا کردم.علتش، رفتن دوست و استادم هست. نه اینکه از رفتنش خوشحال باشم. بلکه از اتفاقاتی که در آخرین ملاقاتمون قبل رفتن افتاد خوشحالم.روز قبلش اول دانشگاه با جمعی از دوستان دعوت بودیم. مدتها بود میخواستم آواز بخونه. برام عجیب بود که خیلی باز برخورد کرد و جلوی اون همه آدم ش...
عدم ارتباط
-
تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 1:18
از اون روزی که ایمیل زدی که دیگه ارتباط نداشته باشیم، تمام چیزی که از تو در ذهن من مانده، یک عالمه خاطرهی تار بعلاوه یک آدمی که در گذشته بوده و الان ناپدید شده، هست.دوست داشتم که هنوز بودی.
مائده۱
-
تاریخ: 1395/10/13 ساعت: 16:04
«ای کاش کتاب من به تو بیاموزد که به خودت بیشتر توجه کنی تا به آن و سپس بیشتر به چیزهای دیگر تا به خودت.» این است آنچه تو میتوانستی پیش از این در مقدمه و در جملههای آخر مائدهها بخوانی. دیگر چرا تکرار کنم؟
تراوشات۲
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 11:58
ای کاش همیشه میفهمیدم که به ملاقات چه کسی میرم.و ای کاش سیرت هم مثل صورت قابل عطر زدن و مرتب کردن بود (عوامل بیرونی).من بیتو دمی قرار نتوانم کرد/ احسان تو را شما نتوانم کردگر بر تن من زبان شود هر مویی/ یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
دخترک
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 11:58
رد میشوم.میبینمش. مثل همیشه متوجه چیزی میشوم. ۱۲-۱۳ سالش است...با خود میگویم که ولش کن.کمی میگذرم.جواب میدهد ولش نکن.با خودم میگویم دیگر گذشتی.جواب میدهد خب برگرد. بر میگردم.سرد است.+ چنده؟- چی؟+ مگه دستمال نمیفروشی؟- هزار تومانبا خودم گفته بودم یک دستمال میخرم که دویست هم نمیارزد ولی بهش دو هزار می...
پیاده
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 11:57
قدیمترها پیادهروی میکردم تا با دوستانی باشم.دوستانم رفتند.بعد پیاده روی میکردم که درد نبودشان را مرهمی باشد.حالا پیادهروی میکنم چون دوست دارم. چون منم.اگرچهروح انسان مثل جسم انسانخراش که بر میدارد، نه کمک میخواهد نه چیزی.زخمش وقتی عمیق میشود، بخیه میخواهد و جایش میماند ولی هنوز سالم است.استخوانش که ...
صبحگاه
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 11:57
دوست دارم. باز صبح بیدار شم و در نمازم حست کنم.از زندگی جز حس کردنت چیزی نمیخواهم.دوست دارم صوفی باشم جز معرفتت چیزی نخوام.دوست دارم قلبم به اندازهی مقربین درگاهت پاک و بزرگ باشد.دوست دارم برای دوست داشتههایم تلاش کنم.دوست دارم هرچه دوست دارم تو باشی.دوست دارم بدون تو فکری شروع نکنم.دوست دارم بندهات...
دعا و عافیت
-
تاریخ: 1395/10/8 ساعت: 4:26
اوائل برای نماز خدمت بزرگان دیگری می رفتیم که حالا اسم نمی برم. بعد ها مرحوم آیت الله بهجت رضوان الله علیه را یافتیم. ایشان در سجده آخر یک دعایی می فرمودند که به نظرم آمد از این بهتر است. ایشان بعد از ذکر سجده صلوات می فرستادند و بعد می فرمودند:« وَافعَل بـِنا ما أنتَ أهلـُهُ وَ لا تـَفعَل بـِنا ما ...