اقدام - تاریخ: 1396/5/13 ساعت: 6:10
خیلی وقتها حتی نفس کار هم اهمیتی نداره!اما همین که اقدامی کرده باشی به خودی خود ارزشمنده!
تغییرات - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 5:34
به زودی قرار است طوفانی رخ دهد.خود را آماده کن تا زنده بمانی در آن...
شیخ - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 19:48
با شیخ صحبت میکردم. به من میگفت میخواد پری باشه. من اما بهش گفتم تو باید داداشی باشی.به من میگفت داداشیای که واقعی نباشه خیلی خطرناکه. اما من نفهمیدم چی میگه...بهش گفتم داداشی نسخهی کامل شدهی پری هست. چرا میخوای داداشی باشی؟گفت که داداشی چون راه رو رفته و به تهش رسیده. اگر به تهش نمیرسید خ
در ادامه شیخ - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 19:48
همیشه تلاشم به این سمت بوده که داداشی باشم و دوست داشتم پری رو کمک کنم به سمت درستش بره.اما فکر کنم من هم سر از حمید هامون در آوردم...
بلوغ؟ - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 17:31
وقت آن رسیده که سر جای خود بنشینم.وقت آنکه فرضها و آرزوهای خود را کنار بگذارم.وقت آنکه تغییر کنم!وقتش رسیده!
یک رویا - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:50
دقیقا در مقطعی از زمان که به وجود ذرهای از ارزش در درون خودت شک میکنی. دقیقا در زمانی که با خودت به این باور میرسی که وقتشه آزادش بگذاری تا آرامش پیدا کنه. دقیقا وقتی که باورهات همگی به سوال تبدیل شدن. برادرت توی هواپیما میگه: «محسن یادته که میگفتی هیچ چیزی بیحکمت نیست؟ میگفتی که حتی کوچکتر
حرم - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:50
این بغض... این بغض آشنا بود... باز میخواهمش!تعریفش رو ازش شنیده بودم. بغضی که گلوی آدم را پاره میکند.قلبم از سنگ شده بود. اما امروز فرق داشت. امروز اشک ریختم. امروز بغض کردم. امروز روز خوبی بود!آه، چقدر حس خوبی داشت احساس کردن آنچه او نیز کشیده بود.براستی که درد عشق، سختترین دردهاست...
حماقت - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:50
همیشه فکر میکنم که خیلی درست فکر میکنم و همیشه اشتباه میکنم. اینچنین احمقی هستم!
بیمقدمه - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:50
یادش بخیر یه بنده خدایی میگفت مثل درد پریود میمونم. چقدر راست میگفت...
بلاتکلیف - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 13:25
از اینکه در شرایطی قرار دارم که هر کاری بکنم پشیمون میشم، خیلی ناراحتم.از اینکه هیچ گزینهای پیش روی من نیست که بتونه کمی بهتر از الان باشه، خیلی ناراحتم.از اینکه همین الان هم یکی از بدترین زمانای زندگیمه، خیلی ناراحتم.خیلی خستهام...
بعد از چهار سال - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 20:06
بعد از چهارسالمادر: بالاخره یکی در دنیا پیدا میشه که بهت نزدیک باشه.من: پیدا شده بود. از دستش دادم.مادر: منظورت «...» هست؟من: آره، ولی الان کاری نمیتونم بکنم...من: خودم بیشترین مسئولیت رو میپذیرم در قبال اشتباهاتم.مادر ساکت میماند...
پنج سال پیش - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 20:06
م: ده سال دیگه به نظرت چی میشیم؟ب: ده سال دیگه به نظرم خیلی قویتر از الان هستیم...م: من فکر میکنم ده سال دیگه معتاد میشم داغون میشم.ب: چرا اینطور میگی؟م: چون تورو دیگه ندارم!ب از حرکت ایستاد.م به حرکتش ادامه داد.ب نتوانست بایستد، نشست.م برگشت،م: من معتاد نمیشم نترس. سعی میکنم خیلی قوی شم. شوخی کردم....
ترس - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 20:06
باید سعی کنم از هیچ چیز نترسم.بعضی وقتها ممکن است هیچ یک از پیشآمدها حال انتخابها و اختیارات ما نباشد...
محاسبه۲ - تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 15:10
شاید امسال بهترینم پسرفت کرده باشه و به صورت میانگین هم پسرفت کرده باشم. اما فکر کنم بدترینم به بدی گذشته نیست...جای شکر داره.
حسرت - تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 15:10
خیلی سخته وقتی ندونی که باید چیکار کنی اما بدونی هیچی سرجاش نیست.ای کاش قویتر از این بودم...
غیر قابل وصف - تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 15:10
مدت زیادی بود که احساس خوب اینچنینی نداشتم.احساس زنده بودن در درونم میکنم.بله از هر فرصتی برای زنده بودن هم استقبال میکنم.حتی اگر معناش این باشه که یک روز در سال این فرصت رو دارم...
محاسبه - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 10:26
- ماه رمضان امسال چی بدست آوردی؟+ هیچی! شاید چیزهایی رو هم از دست داده باشم...
خیلی گیج - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 10:26
دقیقا نمیدونم چه اتفاقی داره میافته یا قراره بیافته.و اصلا هم نمیدونم چطوری درست ریاکشن نشون بدم که همزمان بتونم این پیام رو برسونم که «هر موقع راحت بودی هرچقدر خواستی هر جور که خواستی دوست باشیم» و موجب آزار و اذیت اضافه هم نباشه! (شاید حقیقتا ایندو باهم جمع نمیشن)از طرفی احساس میکنم اگر هیچ
این روزها در برون - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 10:26
قسمتی از درونم هر روز بیشتر میترسد.اما قسمت دیگری در درونم میگوید قرص باش!خوشبین نیستم و احساس میکنم روزهای سختی در انتظار مردم است.امیدوارم صبر کافی داشته باشیم... و امیدوارم وضعیت کمکم پایدار شود.
قدمهای اولیه - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 10:26
فکر کنم اولین قدم، نوشتن حرفها و مشکلات بود.احساس میکنم با نوشتنشون بیشتر تلاش میکنم اونی که گفتم هستم نباشم.خیلی انرژی ازم برد تا ازش بخوام که بخونه چون هم نمیدونستم چقدر براش انرژیبر و آزار دهندست و هم نمیدونستم که اصلا میخونه یا نمیخونه.اما با همه انرژیای که از من گرفت؛ اگر نمیگفتم، خلاف تمام حرف...

برچسب‌های مرتبط

دخترک کبریت فروش | دخترک ژولیده | پیاده روی اربعین | پیاده رو | پیاده روی | صبحگاهی علیزاده | صبحگاهی حسین علیزاده | صبحگاه مشترک ارتش | دعا عافیت | دعای عافیت و سلامتی